مرتضى راوندى

583

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

وارد كلاس شد و حادثه مختومه تلقى گرديد . ميرزا جواد خان كمى در بالاى كلاس ، محاذى تخته راه رفت و سپس ايستاد و گفت : « امروز نمىدانم چرا آن‌قدر بىحوصله‌ام ، شايد كسالتى داشته باشم ، جوابهاى يزدانى روىهم‌رفته درست بود ، ولى نسبت خرافى بودن به عسجدى از ادب نيست . ما چه مىدانيم شايد زمرد براى چشم افعى اين خاصيت را داشته باشد . مثلا مهرهء مار كه به بازوى بچه آويزان مىكنند ، دفع چشم زخم مىكند . بنده خودم در مجلس احضار ارواح دكتر اعلم الدوله حضور داشتم . روح ميرزا رضا كرمانى را احضار كردند . خود بنده شنيدم كه گفت به گلولهء اول شاه شهيد كه قليان مىكشيد دمرو شد و صدراعظم به من گفت : ميرزا رضا ، دست مريزاد ! » بچه‌ها مجذوب بحث احضار ارواح شدند و چپ و راست سئوال دادند . اجتهاد كسى نبود كه از موضوع درس خارج شود . ولى براى دلجويى كلاس توهين شده ، خود را در اختيار بچه‌ها گذاشت و دربارهء احضار روح ناپلئون و نايب حسين كاشى و رستم و كريم شيره‌اى مطلب جالبى گفت . گفت و گفت تا زنگ را زدند . با دلنگ و دولونگ زنگ ، اجتهاد به كلاس معلمين دويد . پس از چند ثانيه ميرزا عليخان هم آمد . هردو به‌طرف هم رفتند و روى دوتا صندلى لقهء رنگ و رو رفته نشستند . اجتهاد با بىصبرى گفت : « آن مطلب ؟ » ميرزا عليخان گفت : « با كارلايل ملاقات كردم ! » اجتهاد بدون كم‌ترى بىباورى يا معطلى گفت : « ببين آميرزا عليخان ، اين همه مىگفتم احضار ارواح ممكنه . حالا قانع شدى ؟ » ميرزا عليخان گفت : « من كه احضارش نكردم ، خودش تشريف آورد . حالا بگذريم ! من را طرف بحث خودش قرار داد ، دربارهء اين مرتيكهء قلدر هم صحبت كرديم . . . » اجتهاد كه از مخالفان جدى « مرتيكهء قلدر » بود گفت : « خوب ! خوب ! كارلايل چه گفت ؟ » ميرزا عليخان گفت : « هيچى ! من بابا را به كاليگولا و نرون تشبيه كردم شايد هم اين امپراتورها را مىشناسين ؟ . . . » اجتهاد كه نمىشناخت ، گفت : « اختيار دارى آقاى ارومى . . . » ميرزا عليخان گفت : « ولى او گفت كه وزارت خارجه آنها او را قهرمان و نابغه مىداند . . . بيا ! اين هم دليل ديگر كه مرتيكه انگليسى است . همهء كارها را توى اين مملكت آنها مىگردانن . اين مدير ما هم از آن انگليسيهاست . »